تبليغاتX
خودآزاري با كلمات

خودآزاري با كلمات

بی انظباطی!

- فیلم «روزهای سبز» حنا مخملباف که چند روز پیش در جشنواره ی ونیز اکران شد - ومدال شجاعت دریافت کرد- را دیدم وحس و حال این چند ماه سپری شده باز هم برایم زنده شد. «زنان بدون مردان» شیرین نشاط هم شیر نقره ای ونیز را دریافت کرد تا روح فمینیستی ام شادمان شود!

- جمعه همین هفته بعد از سالها طوری به راهپیمایی میروم که دیگر نگران نمره ی انظباطم نیستم. نه جیم شدنی در کار است و نه در رفتنی. دیگر یاد گرفته ایم وقتی بلندگو هوارمیکشد:«مرگ بر آمریکا» چه باید بگوییم...

- روزهای امیدوار کننده ایست این روزها. گرچه خبرها طور دیگری هستند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط سعیده   | 

علومتان انسانی/تشویشتان مکرر!!!

- چندین سال پیش که دبیرستانی بودم بنا به دلایلی از گروه 4 نفره ی زرنگ های دبیرستان که از ابتدایی با هم بودیم جدا افتادم ،همه رفتند تجربی من اما رشته ام علوم انسانی شد. انگار زمین و زمان دست بدست هم دادند تا مرا به زور بفرستند علوم انسانی. اوایل افسرده شده بودم و دل به کلاس و درس نمیدادم اما یکی دو ماهی که گذشت فهمیدم با همین دل به درس ندادن ها هم تقریبن رتبه اول سه کلاس انسانی خودم هستم! کم کم طوری دلبسته ی درس و رشته ام شدم که فکر میکردم اگر روزگار مرا به زور نینداخته بود روی صندلی ردیف چهارم انسانی ، هرگزهیچ کدام از استعدادهایم ظهور نمیکردند! وهیچوقت خودم را نمیشناختم.کلاسمان هم تبدیل شد به مرکز شرارت های دبیرستان و چون اینکارها از یک بچه درسخوان خیلی بعید بود- و به پاس پست های ریاستی پدروعمویم- فقط من بودم که مواخذه نمیشدم.. بعدترها غیر از درس های عروض و قافیه،آرایه های ادبی،تاریخ ادبیات وادبیات- که معمولن با دبیرشان بحثم می شد چون فکر میکردم خیلی از مباحث را اشتباه درس میدهد یا نمیداند- عاشق درس های روانشناسی ،فلسفه و منطق شدم. مطمئن بودم توی کلاس هیچکس غیر از خودم خیلی ازمباحث را با آن واژه های ثقیلشان نمیفهمید و همین ذوق زده ام میکرد! گذشت و گذشت...همان درس ها وکل کل کردن با دبیرها بود که بعدها وادارم کرد خودم بروم پی خواندن هر کتاب غیر درسی و نوشته های هرنویسنده ای که مهدورالدم است! حالا که هم که مقام عظما فرموده اند ما علوم انسانی ها زیادی بی دین بار آمده ایم با خودم میگویم خوب که ماها از زیر دستش در رفتیم! وگرنه کی می خواست خاطر مبارک را مشوش کند؟

- وزیر پیشنهادی ارشاد دارد از خودش دفاع میکند. گویا قصد دارد هنرو ادبیات وغیره ی ایران را در سطح بین الملل مطرح کند،و تاکید میکند که :از طریق تعامل باید وارد دیپلماسی های فرهنگی بین المللی با کشورهای «همجواروجهان اسلام»  شویم! گویا ایشان هم درست نقشه ی جهان بین الملل را ندیده اند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:45  توسط سعیده   | 

گریه داری های خنده آور...

- ما دخترها در جامعه ی پدرسالاری نفس میکشیم که بندها و تبصره های وحشی ِ مردْ نگارش! گاهی نفسم را بند می آورد. آنقدرها آزادی داشته ام که گاهی آرزو کنم بخشی از آن را به همجنس های خودم ببخشم ، شاید به این دلیل که همیشه فکر کرده ام تحمل بیشتری دارم برای تحقیرشدن ها و از دست دادن ها ،شاید هم تنها دلیلش این باشد که تحمل دیدن ویرانی دیگرانی از جنس خودم را ندارم. مثل امشب.../ بیاد روزهایی می افتم که دغدغه ی شب و روزم دنبال کردن مطالعاتی در باب فمینیست و دانش های فمینیستی بود، بعدها تقریبن در هیچ کدام از شعرهایم این دغدغه – آگاه و ناآگاهانه – از من دورنشد ...نمیشود...

- ابطحی و حجاریان هم وبلاگهایشان را توی زندان به روز کردند!! این روزها همه چیز کشورم به طرز گریه داری خنده آور است...من اما هنوز امیدوارم...

- انسان پوک/ انسان پوک پر از اعتماد / نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند/ وچشم هایش/چگونه وقت خیره شدن می درند...(فروغ)

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:36  توسط سعیده   | 

شیراز هم انار ندارد!

- «مستند تهران انار ندارد» اثر مسعودبخشی را بالاخره بعد از یکی دو سال شبه توقیف امروز در سینما شیراز دیدم. مستندی پراز تضادها و تناقض هایی از نوع پایتختی اش. مستندی که چگونگی کشیدن لایه ای از مدرنیته برپوست یک جامعه را روایت میکند و در انتقال تفسیری که از چگونگی چینش پلان های فیلم دارد، تصویر،طنز، موسیقی، مونتاژی از نوع موازی ،دیالکتیکی که نه تنها درنوع چینش پلان ها که حتی دربرخورد تصاویربا روایت راوی وموسیقی شکل میگیرد، تاریخ و حتی عوامل پشت صحنه و...همه و همه را در هم میآمیزد تا آنچه را که میخواهد بگوید را بگوید...و میگوید.

- نمیدانم چرا جامعه ی روشن فکری ما بیش از آنکه روشنفکر باشد به توهمی از روشنفکری مبتلاست و اهالی هنر و ادبیات شیراز گاهی بیش از آنچه صلاح باشد صلاحیت دار شده اند، تا آنجا که در لحظه ای میبینی کسی که هنرش خلق داستانی با موضوع ...است برای نقد فیلمی چون «تهران انار ندارد» روی سن نشسته و بی آنکه خبر داشته باشد مشخصه ی اصلی یک مستند واقعگرایی و جهان ابژه را تصویر کردن است ناگهان می گوید:«این مستند! بسیار سوبژکتیو است!،اگر ما چشمهایمان را ببندیم آنچه که راوی میگوید توصیف جهانی بسیار خوب است اما وقتی چشم باز میکنیم و تصاویر را میبینیم متوجه میشویم که تصویر چیزی دیگر را نشان میدهد و این یعنی کارگردان بااستفاده از صدا و موسیقی- در آنچه تصاویر بصورت واقعی نشان میدهند دخالت کرده وفیلم وجهی سوبژکتیو یافته است.» کسی که حضورپررنگ صدا و موسیقی را در یک فیلم دلیل ضعف آن معرفی میکند ونمیداند سینمای صامت سالها پیش تمام شده. صدا و موسیقی فیلم ها را انگار وزن میکند و اگر بیش از حد مجازش! اثر گذار باشند آنرا دلیل ضعف فیلم میداند. نهایت آگاهی اش خواندن جمله ای از آرنهایم از روی کاغذ است! و...

- برای هر طیف هنرمندی جایی قائلم، اما نمیدانم چرا بعضی در جای خودشان نمیمانند تا در جایگاهی که صاحبش نیستند کوچک نشوند؟ چرا تاثیر آنهمه دانش احتمالی به رفتارهایشان سرایت نمیکند؟...شاید هم شیراز بی انارتر ازتهران است...

- تصمیم گرفتم ساده تر بنویسم تا فرصتی برای این خانه ی کوچک باقی بماند برایم.

- و...اتفاق ها زیاداند اما هر اتفاقی اتفاق نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:5  توسط سعیده   | 

پاراگراف هایی با تاخیر

-  این روزها درست یا غلط درگیر فصلنامه ای شده ام که امیدوارم ارزشش را داشته باشد ،گاهی میخوانم و گاهی مینویسم و همین ها برای تنبلی تابستانه ی من کافیست...بعد از مدت ها روزهای بدی نیستند. بی حوصله ام اما خوبی اش این ست که  زیادی انگیزه دارم برای نفس کشیدن وماندن...

- پاراگراف های زیر را یکی دو هفته پیش نوشتم برای همین جا،اما نه وقت و نه حتی حوصله ی گذاشتن آنها را روی وب نداشتم اما میگذارم تا باشند،میگذارمشان برای خودم تا بعدها یکی دو هفته ی گذشته ام را بخاطر بیاورم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:26  توسط سعیده   | 

1984

- تمام برنامه ها و دغدغه های زندگیم را کنار میگذارم برای سه ماهه ی تابستان اما تابستان که سر میرسد آنچه از من باقی مانده تنها تنبلی ست. با این همه ایکاش بتوانم در این فرصت کوتاه تنبلی ام را دور بریزم.

- 1984... کتابی انگ این روزهاست. کتابی که یکی دوسال گوشه ی کتابخانه ام مانده بود تا قرصتی پیدا کنم برای خواندنش. این چند روزم را سطرهای همین کتاب پر میکرد تا احساس کنم این روزهایمان چقدر به  کلماتش شبیه است : « آنها تا به آگاهی نرسند طغیان نخواهند کرد و تا طغیان نکنند به آگاهی نخواهند رسید.»- 1984جرج اورول-

- برنامه ای که با یک هفته دوندگی و نگرانی قرارش را گذاشتیم تنها یک شب مانده به روز مقرر بهم خورد. ...حتی اسم هایمان را داشتند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:12  توسط سعیده   | 

انسان زاده شدن دشواری وظیفه بود

- حال و روز اين روزهايم تكرار قرار ها و ملاقات هايي ست كه گاهي خوشحالم مي كند و گاهي نا اميد. امروز اما بعد از چند هفته اي سكوت در تالار احسان شيراز همه يكديگر را ديديم. فريادكشيديم، شعارداديم و... بعضي هامان گريه كردند...
- اميدوارم سكوت هنرمندان شيراز- همین روزها- بشكند و دشواري، وظيفه را از ما نگيرد كه: 
 
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است...

                        احمدشاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:50  توسط سعیده   | 

سبزها تکثیر میشوند...

حرفی نداشتم، نه اینکه نباشد.حرف دهان میخواهد برای گفتن،حرف گوش میخواهد برای شنیدن،حرف کلمه میخواهد برای نوشتن...اماچه کنم که ما سکوتیم این روزها...

- چند روزی را نبودم تا شاید دورشدن از شوک های گاه و بیگاه این روزها بتواند آرامم کند و وبگردیها و جستجوهای هر روزه در این دنیای مجازی - برای یافتن دلخوشی ای هرچندکوچک- از سرم بیفتد...اما...

- این روزها جایی غیر از نوشتن بر دیوارها برایم سخت است،خیلی سخت...اما اینجا را هم مینویسم تا باشم... حالا یک اسپری سبز فسفری دارم و بر تمام اسکناس هایم ردی ازخطوط اعتراضی که هر روز در هیاتی تازه تر جان میگیرند را میکشم تا نشان دهم که چگونه سبزها تکثیر میشوند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:40  توسط سعیده   | 

سبزها اتفاق می افتند...

این شعر حاصل سکوت کشنده ایست که حروفش درشلیک خیابان های شهر به کلماتم گریختند. نه آنقدر حرفه ای که راضی ام کند جایش را اینجا بدانم و نه آنقدر... / با این همه بی دلیل دوستش دارم...

 روزهای  سیاه برگشتند، وسط خواب های رنگی مان 

زشت ها  اتفاق افتادند ، تا پریشان  شود قشنگی مان

مثل سپتامبرهای وحشت زا،توی خردادخودزنی کردیم

یک نفرجیغ زد: فرارکنید ، یک نفرگفت : برنمی گردیم 

برنگشتیم تا ترا کشتند،زیر باطوم ، لباس شخصی ها 

سبزها توی گریه  داد زدند : «باز هم آمدند بعثی ها»

توی  خون بازی  خیابانی  ، زیرشلیک  ناپدید  شدی 

خواستم تا روانی ات باشم،مثل دیوانه ها شهیدشدی...

گاردها  تکه پاره ات  کردند ، توی  آزادی  بیانیه ها

بعدِ تو لخته لخته خون دادیم، زودتر بگذرند ثانیه ها

صبح ها سالمرگ هرشب را ،میروم گریه آوری بکنم

عصرها توی کوچه می ریزم تا برای تو خواهری بکنم

مثل  مرگ تو منتشر هستم ، توی سلول های زندانی

زیر خودسوزی خیابان ها ، توی  زنجیره های انسانی

خطبه های سیاه می سوزند  داغ  این  جنگ  نابرابر را

زشت ترها هنوز می پاشند گازاشک آ..نه..گریه آور را 

زیرشلیک کودتا چی ها،ما سکوتی کشنده ایم هنوز

وسط  انقلاب  و آزادی ،  ما شهیدان  زنده ایم  هنوز

مثل یک درد کهنه شب ها را ، به عزاداری تو پابندیم 

وسط روزهای سبز کشی، باز مچ بند سبز می بندیم

                            ₪₪₪

عاقبت  برگ های  کرم زده  از درختان  باغ  می افتند

صبح یک روز خوب خردادی، سبزها اتفاق می افتند...

                                                               

                                                                                            تیر88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:56  توسط سعیده   | 

...هست هنوز...

- این روزها نوشتن آسان نیست ،وبرای همین است شاید که در قرار هفتگی ام،یک هفته را ازدست دادم... هوای این روزها آنقدر سنگین هست که نتواند جلوی گریه هایم گاه گاهم را بگیرد. همین که این روزها بتوانم خودم را جایی گم وگور کنم تا کلمه ای از اخبارهای کثیف رسانه ی ملی بگوشم نخورد برایم کافی ست.همین که خیابان های آشوب زده ی هفته ی پیش را ،اگرچه خالی و خاموش از حضور 14 میلیون !خس و خاشاک! ،اما در تسخیرنظامی ها میبینم ،یادم میآید و خوشحال میشوم از این که ما هنوز هم که هنوز است آشوبگریم،حتی در سکوت محض خانه هایمان...

- درباره ی الی...تنها اتفاقی بود که روایت تصویرشده بر پرده اش ، از تلخی کشنده ی این روزها دورم کرد و به تلخی دیگری سپرد...

- کلمات غمگین محسن مخملباف را تنها دهان او نیست که فریاد میکند،ما همه همصداییم : «...رئیس جمهور موسوی سکوت نکن. صبر نکن، به ما فرمان بده! گمشده‌ی ما مردم ایران، آگاهی نبود، شجاعت بود. ترس ما، از احساس تنهایی تک تک ما به وجود آمد...رئیس جمهور موسوی، مردم را به خانه‌ها نفرست تا دوباره در تنهایی، سرکوبِ یاس و ترس شوند.از دولتی که خود غیرقانونی است، اجازۀ قانونی راهپیمایی مسالمت‌آمیز نخواه... به ما فرمان راهپیمایی بده.به ما فرمان اعتصاب عمومی بده. به ما فرمان مبارزه بده. نیاز مشترک ما فرمان توست، رئیس جمهور موسوی به ما ملت فرمان بده!...»

- و ما نمیخندیم ... نه برای اینکه بازنده ما بوده ایم... ما نمیخندیم ...نه برای اینکه ذره ای عقب نشسته باشیم... نمیخندیم چون توان خندیدن نداریم ، چرا که قیمت آنچه را که بدست آوردیم خون بود و درد... ماهمه امابه پیروزیمان یقین داریم... برنده ی این جنگ نابرابر ما هستیم وقتی در شلیک بیرحم گلوله ها ایستادیم و به دنیا نشان دادیم و میدهیم آنچه را که میخواستیم و میخواهیم بگوییم. و کدام پیروزی بالاتراز اینکه در کوتاهی دو هفته سلطنت سی ساله ای در هم بشکند و این تازه شروع اتفاق باشد؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:44  توسط سعیده   |